تبليغاتX
S3MN

S3MN

سال بی پایان

روزها همچنان میگذرد و با فکر تو تمام میشود.
بی تو ای مرگ! روزگار میگذرد.
ببین که چقدر سخت و ناتمام میگذرد...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سرانجام

سرانجام
روزی خواهی آمد و من آنروز شادمانترین دلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

مرا با خود ببر

سکوتم را سرشار از تو میکنم،به صدایم گوش کن
تنها صدای تپیدن دلم است که باز نمی ایستد و ناله من
دلم خسته است از نالیدن و تنها حسرت دیدن تو

اشک میریزم و این سکوت را به تو تقدیم میکنم
عاشقت هستم و چشم انتظارت

بیا و کمی هم با من باش،رقص کنان مرا با خود ببر و شادم کن...
 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دانلود تورنت 18 موزیک پیانو کلاسیک

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

بدون تو

روحم را به تو میسپارم 
نقاب از چهره بگشا و تسلای خاطر دل من باش
ای که امیدبخش زندگی من شده ای
دمی به فکر خوشبختی من باش
من که روزی را بی فکر تو نخواهم بود
عشق من شده ای و دلرباییت فزونی مییابد
دست بر دستان من سپار و عاشقانه مرا در بر گیر
مرگ ! میخواهمت و چنانچه شایسته تو ام مرا نوازش کن
مرا از وجودت سیراب کن
لحظه لحظه های زندگی ام بی تو میگذرد و چه قدر سرد مینماید و چه قدر ناتمام...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آنچه میخواهم

 ادامه میدهم و تن خود را برای تو میفرسایم و همچنان میخواهمت

طاقت دوری تو را ندارم و جز آهی به بی صدایی دلی که تماما برای تو میتپد

و عشقی که بینوایی سرما را در خود میفشارد و نفسی که جز برای با تو بودن نمی ایستد

آه که تنهایی درد آور بدون تو بودن و خاطره ای بدون با تو بودن مرا میبرد

عزیزم اشک از چشمانم جاریست و لبخندی از سر حسرت

به تاریکای شبی که بارانی آنرا می پروراند و سوزش چشمی که بارانش خشک شده باشد

و دلم که تو در آن جریان داری

چشم انتظارم گذاشته ای بی آنکه خبری از وصال تو مرا سیراب کند

واین اشکی که برای تو جریان دارد و دستی که بر خاک است و چشمانی که بسته میشوند

...ببار باران ببار و مرا زنده کن

مرگ به دیدارم بیا و عاشقانه مرا در بر بگیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

لحظات من

باز دوباره فرا میرسد
می آید و میرود
قصه ای که بارها بر ذهنم چیره گشته
و اینگونه میگذرد
قصه ای که تنها سهم من از آن مرگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دریای نور (8/6/87)

دختری ساکن ، بی صدا بر سطح دریا است

پسری مات مانده خیره بر او نزدیک او

آن پسر در اندیشه است که شانس یا سرنوشت

میکند خوشبخت آدمی را در زندگی

 

دست سرد آن دختر را گرفتم

جسم او بی جان بر سطح دریا بود

کاش من جای او بودم

در درون آتش گرفتم ، ناله ی ماتم گرفتم

ای خدا کاش من جای او بودم

مرگ! انتظارت میکشم ، تو چرا ماتم گرفتی؟

من که اینجا عاشق و دیوانه ات

چشم به راهت هستم و آشفته ات

تو چرا جان می ستانی دیگری؟

جسم او روی امواج خروشان ناله ها دارد

ساکت و غرق تمنا ناله بر میدارد :

                   آزاد شدم ، وارسته گشتم

روح او بر جسم او میرقصد

مرگ در آغوش او است مست و شاد

حسرتی اندوهگین ذهن من را با خود میبرد

ای خدا کاش من جای او بودم

 

پایان دردناک یک زندگی

   آغاز خوش یک رویا مینماید

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تنها

می مانم تنهای تنها                                              
تنهای تنها فقط زنده ام برای مرگ
آه که آغوش خود را گرم می کنم و به آن می اندیشم
ده ها بار بلکه صد بار اسمش را فریاد زده ام
به نظاره اش نشسته ام
بی آنکه درنگی کنم نامش را زمزمه میکنم
آه کجایی ای مرگ
من به کدامین دشنام پست آفرینش گرفتارم؟
چگونه می توانم بی آن زندگی کنم حال آنکه فقط تنها امید خوشبختی من است؟
می مانم تنهای تنها و با سکوتی آکنده از حسرت صدایش می کنم،
مرگ تویی تنها سهم من.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط محمد  |