سال بی پایان
بی تو ای مرگ! روزگار میگذرد.
ببین که چقدر سخت و ناتمام میگذرد...
سرانجام
روزی خواهی آمد و من آنروز شادمانترین دلم.

روحم را به تو میسپارم
نقاب از چهره بگشا و تسلای خاطر دل من باش
ای که امیدبخش زندگی من شده ای
دمی به فکر خوشبختی من باش
من که روزی را بی فکر تو نخواهم بود
عشق من شده ای و دلرباییت فزونی مییابد
دست بر دستان من سپار و عاشقانه مرا در بر گیر
مرگ ! میخواهمت و چنانچه شایسته تو ام مرا نوازش کن
مرا از وجودت سیراب کن
لحظه لحظه های زندگی ام بی تو میگذرد و چه قدر سرد مینماید و چه قدر ناتمام...
ادامه میدهم و تن خود را برای تو میفرسایم و همچنان میخواهمت
طاقت دوری تو را ندارم و جز آهی به بی صدایی دلی که تماما برای تو میتپد
و عشقی که بینوایی سرما را در خود میفشارد و نفسی که جز برای با تو بودن نمی ایستد
آه که تنهایی درد آور بدون تو بودن و خاطره ای بدون با تو بودن مرا میبرد
عزیزم اشک از چشمانم جاریست و لبخندی از سر حسرت
به تاریکای شبی که بارانی آنرا می پروراند و سوزش چشمی که بارانش خشک شده باشد
و دلم که تو در آن جریان داری
چشم انتظارم گذاشته ای بی آنکه خبری از وصال تو مرا سیراب کند
واین اشکی که برای تو جریان دارد و دستی که بر خاک است و چشمانی که بسته میشوند
...ببار باران ببار و مرا زنده کن
مرگ به دیدارم بیا و عاشقانه مرا در بر بگیر...
باز دوباره فرا میرسد
می آید و میرود
قصه ای که بارها بر ذهنم چیره گشته
و اینگونه میگذرد
قصه ای که تنها سهم من از آن مرگ است
پسری مات مانده خیره بر او نزدیک او
آن پسر در اندیشه است که شانس یا سرنوشت
میکند خوشبخت آدمی را در زندگی
دست سرد آن دختر را گرفتم
جسم او بی جان بر سطح دریا بود
کاش من جای او بودم
در درون آتش گرفتم ، ناله ی ماتم گرفتم
ای خدا کاش من جای او بودم
مرگ! انتظارت میکشم ، تو چرا ماتم گرفتی؟
من که اینجا عاشق و دیوانه ات
چشم به راهت هستم و آشفته ات
تو چرا جان می ستانی دیگری؟
جسم او روی امواج خروشان ناله ها دارد
ساکت و غرق تمنا ناله بر میدارد :
آزاد شدم ، وارسته گشتم
روح او بر جسم او میرقصد
مرگ در آغوش او است مست و شاد
حسرتی اندوهگین ذهن من را با خود میبرد
ای خدا کاش من جای او بودم
پایان دردناک یک زندگی
آغاز خوش یک رویا مینماید